در طی اسرا مکرر هانیه دوستکم قرار شد که یه روز بعد از کار برم شب خونه جدیدشون تو پاسداران مهمونی
بعد از ظهر از بچه های شرکت پرسیدم سریعترین مسیر از جمهوری به پاسداران کجاست
هر کس یه نظر کارشناسی میداد
خسرو گودرزی
: برو چهار راه ولیعصر سوار brt شو بعد برو تهرانپارس از اونجا برو توپخونه بعد برو فرمانیه از اونجا برو پاسداران 
علیرضا سیدی: برو فردوسی از اونجا برو شریعتی بعد برو پاسداران اصلاً با آژانس برو . از مرزداران تا نرمک 5000 تومنه فکر نمی کنم خیلی بشه تازه نارمک شرقه پاسداران شمال پس کمتر میشه 
خلاصه من رفتم آژانس روبروی شرکت گفتم میخوام برم پاسداران خیابون ساقدوش
صاحب آژانس گفت این راننده ما گوشش یک کم سنگینه تو رو تا پاسداران میبره شما ساقدوش رو نشونش بده
گفتم مطمئنی بلده
گفت آره خیالت راحت
خلاصه سوار شدم ولی انقدر خسته بودم که خوابم برد
چشمتون روز بد نبینه تا چشمم رو باز کردم دیدم تو نارمکیم 


وااااااااااااااااااااااااااااااای مغزم هنگ کرد با داد گفتم آقا داری کجا میری ؟
راننده با لهجه ترکی: ساقدوش سلدوش همینجاس دیجه ؟
من: نه اینجا نارمک شرق تهران
تصور کنید داره همینجوری شهید ثانی رو میره بالا میگه :
من پاسدارانو مث کفی دستم میشناسم وجب به وجب 
من: بابا باید برید تو اتوبان صیاد
راننده: مستقیم برم
من: نه بپچیچ
حالا فکر کنید سه بار ثانی رو دور زدیم من نتونستم بهش بفهمونم باید از سمت چپ بری تا بیفتی تو صیاد
خلاصه با داد و هوار بعد از یک ساعت انداخت تو صیاد
واااااااااااااااااااای حالا رسیدیم به بریدگی صیاد به سمت هروی
حالا من از کیلومتر قبل از بریدگی داد میزنم بپیچ به راست به راست
بازم ردش کرد
فکر کنید من ساعت 7 راه افتادم ولی تازه ساعت 9.45 تو صیاد بودم
دیگه گریه کردم همینجوری واسه خودش میرفت
دیدم داره دور میزنه به سمت نو بنیاد وفرمانیه اونطرفا
گفتم همینجا نگه دار
راننده: نه میرسونمت نه اصن کرایه نمیگیرم باید برسمونمت
من: نه نمی خوام نگه دار
حالا پیاده شدم کنار اتوبان دارم اشک میریزم ساعت 10 شب
یدفعه یه Toyota camry جلوم نگه داش دوتا پسر توش بودن
گفتن خانوم ما مسیرمون سمت فرمانیس بیا بالا برسونیمت
گفتم : من مسیرم ساقدوش به شما نمیخوره
خلاصه این بنده خدا ها که حالشونم خیلی خوب نبود اومدن که منو برسونن
حالا تو راه یکی از این پسرا که اسمش اردلان بود بهم گفت : اهل کوک هستید بریم ویلای ما ؟
منم گفتم : خب الان که دیره حالا باشه برای فردا
اونم گفت خب شمارتو نو میشه بدید برای آشنایی
من شماره خط قبلیمو دادم که قطعه
تو رو خدا میبینید
می خوام از این به بعد ماجراهای سفر های شگفت انگیزمو تبدیل به کتاب کنم