تبليغاتX
فریاد در سکوت
  فریاد در سکوت

 

لی لی لی لی من اومدم دوباره

شنبه شانزدهم آبان 1388

 

سلام سلام من اومدم

راستش یه عالمه این روزا اتفاق برام افتاده نمی دونید که

بالاخره از کار بی کار شدم به سلامتی دارم دیوونه میشم باید برم رخت شور بشم  

جدیداْ قدر پولمو میدونم شدم یه دختر خوب اما هنوز اول راهم و به مرحله حسابگری نرسیدم

با روشنا کوه نورد شدیم هر جمعه میریم  دار آباد 

دارم دیوانه میشم رسیدم به مرزش

راستی کلی تغییر کردم از سگ آقای پتیبر تبدیل شدم به خود آقای پتیبر یعنی اخلاقم بهتر شده

ترو خدا واسم دعا کنید کار پیدا کنم 

میام دوباره همین امروز

 

 

نور به قبرت بباره مرد

دوشنبه بیستم مهر 1388

 

بلاخره  حالم بهتر شد اگه یک کم دیگه می گذشت به احتمال زیاد دیوانه می شدم( نه اینکه قبلاً نرمال بودی)

شدیداً دچار روزمرگی شدم و اتفاقات گند اخیر مزید بر علت شد تا حالم هر روز بدتر بشه  تا اینکه ....

دیروز با علی کوچولو یکی از شاگردای قدیمیم  تماس گرفتم .

اون روز با هم قرار گذاشتیم  . دیدمش خیلی عوض شده بود . پسر فوق العاده اییه خیلی دلم واسش تنگ شده بود

کلی باهم حرف زدیم خیلی بهم انرژی داد . ( I love you پیسر کوچولو )

قرار پنج شنبه با هم بریم سینما .

راستش دیگه از افکار کلاسای گرون قیمت اسکی و تنیس و اسب دوانی بیرون اومدم

می خوام برم شنا

باید از این روزمرگی دربیام باید تنوع  ایجاد  کنم

الانم که حالم داره بهم میخوره وااااااااااااااااااااااااای جاوید خدا بکشتت که .....

می خوام یه مسافرت کوچولو برم  چون داغونم

راستی دیگه میخوام از عزای شوهرم دربیام

خدا رحمتش کنه مرد نازنینی بود نور به قبرش بباره

کلی کار دارم

موهامو رنگ کنم

خودمو بلا کنم

کلاًباید یه تغییر اساسی بدم تو زندگانیم

وااااااااااای چقدر کار دارما

 

 

تو لیاقت نداری

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

 

هر چیزی لیاقت می خواد

تو لایقش نبودی ومن خیلی دیر فهمیدم که تمام حرفات دروغ بود

دوباره نابودم کردی اما این دفعه  از پا نمی افتم

تو لایق دوست داشتن پاک من نبودی تو دلت تظاهر میخواد چون متظاهری

از من چی می خواستی چی ؟؟؟؟

من هم زیبام هم موقعیت مالی و خانوادگی خوبی دارم هم موقعیت شغلی

من واسه تو خیلی زیاد بودم خیلی ..................................

ازت بیزار شدم می فهمی هر وقت بر میگردی زندگیمو متزلزل میکنی اما

این دفعه نمی ذارم

این دفعه فرق کرده تو واسم اهمیت نداری

حسین تو واسم هیچی نیستی هیچی

تو لیاقت نداری


پ.ن : دیشب از عصبانیت ووقتی داشتم میرفتم تو کوچه تا هوا استشمام کنم از پله ها پرت شدم و دماغم شکست به مبارکی برای بار سوم  دیگه نمی تونم نفس بکشم

بیچاره دکتر مشایخی دوست دایی امروز گفت احتمالاْ اگه این ترس از عمل رو کنار نذاری دفعه بعد باید یه دماغ مصنوعی با پلیپ های جدید برات کار بذاریم بعد میمونی رو دستمون

پ.ن۲ : روشنا رفته نمک آبرود دیگه محل نمیذاره . ایشالا هادی غریب دوباره بهت زنگ بزنه

پ.ن۳: جدیداْ مبتلا به بیماری آراد شدم فکر کنم تا چند وقت دیگه باید با عزارئیل سر سفره عقد بشینم

 

 

 

ماجرا های من

شنبه هجدهم مهر 1388

 

در طی اسرا مکرر هانیه  دوستکم قرار شد که  یه روز بعد از کار برم شب خونه جدیدشون تو پاسداران مهمونی

بعد از ظهر از بچه های شرکت پرسیدم سریعترین مسیر از جمهوری به پاسداران کجاست

هر کس یه نظر کارشناسی میداد

خسرو گودرزی: برو چهار راه ولیعصر  سوار brt شو بعد برو تهرانپارس از اونجا برو توپخونه  بعد برو فرمانیه از اونجا برو پاسداران

علیرضا سیدی:  برو فردوسی از اونجا برو شریعتی بعد برو پاسداران  اصلاً با آژانس برو . از مرزداران تا نرمک 5000 تومنه فکر نمی کنم خیلی بشه تازه نارمک شرقه پاسداران شمال پس کمتر میشه

خلاصه من رفتم آژانس روبروی شرکت گفتم میخوام برم پاسداران خیابون ساقدوش

صاحب آژانس گفت این راننده ما گوشش یک کم سنگینه تو رو تا پاسداران میبره شما ساقدوش رو نشونش بده 

گفتم مطمئنی بلده

گفت  آره خیالت راحت

خلاصه سوار شدم  ولی انقدر خسته بودم که خوابم برد

چشمتون روز بد نبینه تا چشمم رو باز کردم دیدم تو نارمکیم 

وااااااااااااااااااااااااااااااای مغزم هنگ کرد با داد گفتم آقا داری کجا میری ؟

راننده با لهجه ترکی: ساقدوش سلدوش همینجاس دیجه ؟

من: نه  اینجا نارمک شرق تهران

تصور کنید داره همینجوری شهید ثانی رو میره بالا میگه :

من پاسدارانو مث کفی دستم میشناسم وجب به وجب

من: بابا باید برید تو اتوبان صیاد

راننده: مستقیم برم

من: نه بپچیچ

حالا فکر کنید سه بار ثانی رو دور زدیم من نتونستم بهش بفهمونم باید از سمت چپ بری تا بیفتی تو صیاد

خلاصه با داد و هوار  بعد از یک ساعت انداخت تو صیاد

واااااااااااااااااااای حالا رسیدیم به بریدگی صیاد به سمت هروی

حالا من از  کیلومتر قبل از بریدگی داد میزنم بپیچ به راست  به راست

بازم ردش کرد

فکر کنید من ساعت 7 راه افتادم ولی تازه ساعت 9.45 تو صیاد بودم

دیگه گریه کردم همینجوری واسه خودش میرفت

دیدم داره دور میزنه به سمت نو بنیاد وفرمانیه  اونطرفا

گفتم همینجا نگه دار

راننده: نه میرسونمت نه اصن کرایه نمیگیرم باید برسمونمت

من: نه نمی خوام نگه دار

حالا پیاده شدم کنار اتوبان دارم اشک میریزم ساعت 10 شب

یدفعه یه Toyota camry  جلوم نگه داش دوتا پسر توش بودن

گفتن خانوم ما مسیرمون سمت فرمانیس بیا بالا برسونیمت

گفتم : من مسیرم ساقدوش  به شما نمیخوره

خلاصه این بنده خدا ها  که حالشونم خیلی خوب نبود اومدن که منو برسونن

حالا تو راه  یکی از این پسرا که اسمش اردلان بود بهم گفت : اهل کوک هستید  بریم ویلای ما ؟

منم گفتم : خب الان که دیره حالا باشه برای فردا

اونم گفت خب شمارتو نو میشه بدید برای آشنایی

من شماره خط قبلیمو دادم که قطعه

تو رو خدا میبینید

می خوام از این به بعد ماجراهای سفر های شگفت انگیزمو تبدیل به کتاب کنم   

 

 

تولدت مبارک

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

 

 

تولدت مبارک



 

یک صبح پاییزی پانزدهم مهر ماه سال 136۲

اشکی چکید بر زمین ...

اشکی از چشمان یه پسر کوچولوی ناز ...

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی دیدم

حالا سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگی پسر کوچولو افزوده می شود

می شنو ی ؟؟؟

از همه سو می گویند :

تولدت مبارک حسین عزیزم

 

تولدت مبارک عزیزم

ای کاش همه چیزمثل قبل بود

ای کاش احساست به من مثل قبل بود

هنوز دوست داریم بهم بگی ....

ای کاش من جای اون بودم  

 

هیچکس نمی تونه جای هیچکس رو بگیره

همونطور که هیچکی نمی تونه جای منو تو قلب تو

و جای تو رو تو قلب من بگیره

 تولدت مبارک


پ.ن:

چقدر این روزا تولده

ایشالا تولد شما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من اومدم

چهارشنبه هشتم مهر 1388

 

 

 

 

یادگاری

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

 

حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شوند

 

 

تولد ساحل

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

 

 

امروز تولدمه پست های قبلی رو جدی نگیرید امروز با تمام ناراحتی هام خیلی خوشحالم خیلی

میگ میگ برام یه دستبند خوشگل گرفت

پسر داییم یه دسته گل خوشگل

یکی از همکارام شام دعوتم کرده

همه بهم تبریک گفتن مثل نیلو جونم علیرضای عزیزم پسرک مهربونم مامان ستاره دختر آسمونی فرزانه جون وحمید رضای عزیزم و  هزار نفر دیگه  .

آقای اردلانم یه شعر خوشگل واسم گفته که می نویسم

اسمش تولد ساحله

نیازم با تو بودن بوده

آلوده نبوده

بر این اشک هنرمند و کویر چهره ام

از تو سروده

کنارت می نشینم تا که دریا را ببینم

که شاید با تولدهای تو در تو بمیرم

 

 

حرف هایی برای نگفتن

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

 

همیشه حرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که گفتنشان سخت است یا نمی توان گفت

و ارزش هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد

هر چی به تولدم نزدیک تر میشم غصه های دلم بیشتر میشه

این روزاخیلی ناراحتم با یه تلنگر میشکنم 

دیگه تاب وایسادن ندارم

دلم میخواد تکیه کنم

اما ..........................

 

 

راز بودن

یکشنبه یکم شهریور 1388

 

 

در تاریکی شب وحشت نفرت انگیز فریاد می زند

دو راه بیشتر نیست برای بودن :

گریز و کشتن

مرگ فرزندش را در آغوش گرفت

و به او گفت :

فریاد تو راز بودن من است

فریاد بزن

فریاد بزن ۲ راه بیشتر نیست برای بودن

فریادی آرامش مرگ را آشفت

یک راه بیشتر نیست برای بودن

مرگ تنها خدای بودن است

فریاد فرزند چه لذت بخش است و

فریاد حق چه درد آور

 

 

 

 

 
 

شاخه گل یاس

یه جور دیگه یه شکل دیگه یه اسم دیگه هر چی که هست این منم . من
خود خود خود من . اینجا هم که اومدید و سر افرازم کردید خونه دلمه
خوش اومدید
faryadesokoot@ymail.com

 

آرشيو مطالب

هفته سوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
 


 
Blog Skin